پدر، با قلبی به وسعت دردهای فلسطین و جسمی رنجور از دو سال و نیم حصر، همچنان ایستاده است و فرزندان محبوبش را بوسه بدرود میفرستد. آنقدر بر حلقههای حصار افزودند تا بیماری مشکوک، سراسر جسمش را درنوردید و راهی نماند جز سفری ناخواسته برای مداوا. آری... این خود اوست. ابوعمار! مردی که نامش با آرمان آزادی سرزمینش گره خورده است. همو که هستی خویش را در رزم بیامان برای رهایی خلق دربندش نثار کرد و لبخند امید، زینت همیشگی چهرهی دوست داشتنیاش بود.
نمازگزاردن در قدس شریف، آرزوی دیرین ابوعمار بود و حالا با آخرین نگاههای خود، بذر این آرزو را در قلب کودکان رامالله میکارد. ما را توان توصیف احساسات ابوعمار و بیان دلشورههای مردم فلسطین در این لحظات دشوار نیست... . وقتی محافظانش به سختی او را از جمع بدرقه کنندگان جدا میکنند و پیکر نحیفش را بر صندلی هلیکوپتر مینشانند. او به آرامی پلک بر هم مینهد و برقآسا، فرازهای پربار زندگی خویش را مرور میکند.
سالهای تبعید به مصر، سالهای ریاست اتحادیه دانشجویی فلسطین و نامی که برای خود برگزید: یاسر!.. یاسر عرفات.
بعد هم تولدی دوباره در یک انتخاب و به دوش کشیدن بار سنگین انقلاب فلسطین با تأسیس سازمان الفتح.
سالهای پرالتهاب نبرد. سالهای خون و فریاد و حماسه. سالهای پیشروی و تجربه اندوزی. سال ۱۹۶۹ بود بهعنوان فرماندهی کل و رئیس کمیـتة اجرایی سازمان آزادیبخش فلسطین انتخاب شد. و در همان زمان بود که چهرهی عرفات با آن چفیهی نمادین بهعنوان رهبر و سمبل خلق فلسطین، نقشی همیشگی یافت.
راستی که چه خون دلها خورد ابوعمار تا برسد به مقطع سال ۱۹۷۴ و جامعه عرب سازمان آزادیبخش فلسطین را بهعنوان نمایندهی مشروع مردم فلسطین بهرسمیت بشناسد. چه اشکها بر چهرهی این سرزمین نشست. چه خونها از پیکر این ملت جاری شد تا صدا طنین یابد و سازمان ملل به سخنرانی عرفات در مجمع عمومی مللمتحد تن دهد.
ابوعمار در آن تالار سبزفام ایستاد و خواسته خلق محرومش برای تشکیل کشور مستقل فلسطین را فریاد کرد. بعد هم خروشید که: « انقلاب تا پیروزی، تا پیروزی، تا پیروزی» و این شعار، سوختبار شعلههای قیام در سراسر فلسطین شد.
بعد هم سالهای اعتلاء و اعتبار... و امضاء موافقتنامه صلح خاورمیانه در واشینگتن.
ژوئیه ۹۴ بود که بهعنوان رئیس حکومت فلسطین قدم به خاک غزه گذاشت... مسئولیتی که تا روز آخر بر دوشش بود. او فلسطین مجروح را به دندان گرفت و از میان تازیانهزار دسیسه و توطئه گذراند.
تصاویر لحظهای از حرکت باز نمیایستند. مارس ۲۰۰۲، برای ابوعمار، ماهی بس پرحادثه بود. ماه حمله سنگین ارتش اسراییل به مقر رئیس حکومت فلسطین و محاصرهای بیرحمانه! میخواستند عرفات را به زانو در آورند. میخواستند لبان حقگویش را خاموش کنند. گمان میکردند این مرد در پیرانه سر دیگر اهل ایستادگی نیست. اما ابوعمار همان چریک جسور بود. او در محاصره تانکهای اسراییلی ایستاد و در حالیکه حتی برق هم از محل اقامتش دریغ شده بود، با همان شور انقلابی همیشگی خطاب به همهی طرف حسابها گفت: «من از اینجا خارج نمیشوم. مگر اینکه شهید شوم. شهید. شهید. شهید»
حالا فشارهای بینالمللی و بیماری عرفات محاصره را شکسته و ابوعمار را به فرانسه میبرند تا در بیمارستان نظامی پرسی پاریس معالجهاش کنند. ابوعمار که خود عمری چنگ در چنگ دشمنان داخلی و خارجی بوده اکنون بیش از همه میداندکه سرانجام این سفرکجاست.
۹سال باید میگذشت تا همسر ابوعمار پرده از جنایتی دردناک بردارد و از خوراندن سم پلوتونیوم به رهبر انقلاب فلسطین خبر دهد. روزگار غریبی است نازنین!
ابوعمار در ایران
عرفات از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران، چنان مسرور شده بود کهگویی آزادی سرزمین خویش را میبیند. مسعود رجوی در دیداری تاریخی با ابوعمار، آرم پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران را به او تقدیم کرد و از آن پس، این پیوند هرچه مستحکم ترشد.