در کمینگاه تاریخ – به قلم محمد تهرانچی
۸آذر۱۴۰۰ میگویند راهزن بیرحمی راه را بر جوانی بست و هرچه داشت به زور از او گرفت و تیغ بركشید تا آن جوان مظلوم را سر ببرد. هرچه آن جوان گفت آخر تو که همه چیزم را گرفتی دیگر چرا من را میکشی؟ افاقه نکرد و آن مرد شقی دست بردار نبود. آن جوان مظلوم در آخرین لحظات عمرش كه دستش به هیچ جا بند نبود نگاهش به دو قمری افتاد كه بالای درختی نشسته بودند رو به آن دو قمری كرد و گفت شما دو قمری شاهد باشید كه من بیگناه كشته میشوم. آن مرد شقی و بیرحم سر آن جوان برید و خونش را بر زمین ریخت. سالها گذشت تا آنكه آن مرد شقی روزی به ضیافت مرد مهمان نوازی رفته بود. غذا كه آوردند گوشت بریان قمری بود. تا آن مرد شقی غذا را دید شروع به خندیدن کرد. مرد مهمان نواز پرسید به چه میخندی؟ آن مرد شقی داستان آن جوان و گواهی گرفتن از آن دو قمری را تعریف كرد. مرد مهمان نواز برآشفت و گفت: الآن آن دو قمری گواهی خودشان را دادند. نزدیکانش را صدا زد و آن مرد شقی را به سزای جنایتش رساند.